چد با احتياط يک نخ سيگار گران قيمت آمريکايي را از جيب پيراهنش بيرون آورد. کسي در اتوبوس متوجه نشده بود. با خود فکر کرد ديگر کسي زياد به او توجه نميکند. با آن ريش بزي، موي کوتاه مشکي، صورت آفتاب سوخته و لباس هاي بلندي که خياط هاي محلي برايش دوخته بودند، همچون يکي از خود آنها در محلههاي قديمي و شلوغ شهر رفت و آمد ميکرد و ديگر بر لهجه و گفتن اصطلاحات محلي خاصي که باعث ميشد مردم، او را يکي از شماليهاي اهل ريف بدانند، کاملا مسلط شده بود.



